تبليغاتX
STORY

"برتر نيستيم .. برترمان مي کنند .. و وقتي باور کرديم .. بال هايمان را مي شکنند"

نويسنده:نميدونم

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 19:15  توسط TOY  | 

ترجیح می دهم با کفش هایم در خیابان راه بروم و به خدا فکر کنم تا اینکه در مسجد بنشینم و به کفش هایم فکر کنم."دکتر علی شریعتی"

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 23:12  توسط TOY 

حتي بعد از مرگ

من ، اين جا خوشبخت خواهم بود.

 اين جا که ما

 به ابليس

خيانت کرديم

و به يکديگر عشق ورزيديم.

سيما ياري

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 22:53  توسط TOY 

 

به سراغ من اگر مي آييد

نرم و آهسته بياييد

مبادا که ترک بردارد

چيني نازک تنهايي من!

"سهراب سپهری"

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 19:35  توسط TOY 

دنيا را بد ساختند
کسي را که دوست داري، دوستت ندارد
کسي که تو را دوست دارد، تو دوستش نداري
اما کسي که تو دوستش داري، و اوهم دوستت دارد؛
به رسم و آئين زندگاني به هم نمي رسند.
و اين رنج است؛

زندگي يعني اين.

"دکتر علی شریعتی"

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 19:29  توسط TOY 

 

به بهشت نمی روم، اگر مادرم آنجا نباشد…

"حسین پناهی"

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 10:32  توسط TOY 

در زمانهاي بسيار قديم وقتي هنوز پاي بشر به زمين نرسيده بود، فضيلت ها و تباهي ها دور هم جمع شده بودند، آنها از بي كاري خسته و كسل شده بودند.
ناگهان ذكاوت ايستاد و گفت بياييد يك بازي بكنيم مثل قايم باشك.
همگي از اين پيشنهاد شاد شدند و ديوانگي فورا فرياد زد، من چشم مي گذارم و از آنجايي كه کسي نمي خواست دنبال ديوانگي برود همه قبول كردند او چشم بگذارد.
ديوانگي جلوي درختي رفت و چشم هايش را بست و شروع كرد به شمردن .. يك .. دو .. سه .. همه رفتند تا جايي پنهان شوند.
لطافت خود را به شاخ ماه آويزان كرد، خيانت داخل انبوهي از زباله پنهان شد، اصالت در ميان ابرها مخفي شد، هوس به مركز زمين رفت، دروغ گفت زير سنگ پنهان مي شوم اما به ته دريا رفت، طمع داخل كيسه اي كه خودش دوخته بود مخفي شد و ديوانگي مشغول شمردن بود هفتاد و نه ... هشتاد ... و همه پنهان شدند به جز عشق كه همواره مردد بود نمي توانست تصميم بگيريد و جاي تعجب نيست چون همه مي دانيم پنهان كردن عشق مشكل است، در همين حال ديوانگي به پايان شمارش مي رسيد نود و پنج ... نود و شش. هنگامي كه ديوانگي به صد رسيد عشق پريد و بين يك بوته گل رز پنهان شد.
ديوانگي فرياد زد دارم ميام. و اولين كسي را كه پيدا كرد تنبلي بود زيرا تنبلي، تنبلي اش آمده بود جايي پنهان شود و بعد لطافت را يافت كه به شاخ ماه آويزان بود، دروغ ته درياچه، هوس در مركز زمين، يكي يكي همه را پيدا كرد به جز عشق و از يافتن عشق نا اميد شده بود. حسادت در گوش هايش زمزمه كرد تو فقط بايد عشق را پيدا كني و او در پشت بوته گل رز پنهان شده است.
ديوانگي شاخه چنگك مانندي از درخت چيد و با شدت و هيجان زياد آن را در بوته گل رز فرو كرد و دوباره و دوباره تا با صداي ناله اي دست كشيد عشق از پشت بوته بيرون آمد درحالي که با دستهايش صورتش را پوشانده بود و از ميان انگشتانش قطرات خون بيرون مي زد شاخه به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمي توانست جايي را ببيند او كور شده بود! ديوانگي گفت من چه كردم؟ من چه كردم؟ چگونه مي توانم تو را درمان كنم؟ عشق پاسخ داد تو نمي تواني مرا درمان كني اما اگر مي خواهي كمكم كني مي تواني راهنماي من شوي.

و اينگونه است كه از آنروز به بعد عشق كور است و ديوانگي همواره همراه اوست! و از همانروز تا هميشه عشق و ديوانگي به همراه يکديگر به احساس تمام آدم هاي عاشق سرک مي کشند ...

"نويسنده:نميدونم"

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 1:40  توسط TOY 

شاگردي از استادش پرسيد: عشق چيست؟
استاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.استاد پرسيد:چه آوردي؟ و شاگرد با حسرت جواب داد:هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا كردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم .
استاد گفت: عشق يعني همين
شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟
استاد به سخن آمد كه:به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور اما به ياد داشته باش كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت. استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت:به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالي برگردم .
استاد باز گفت:ازدواج هم يعني همين
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 21:34  توسط TOY 


پسرك كوچك وارد مغازه شد ،جعبه ي نوشابه اي را به سمت تلفن هل داد و بعد بروي جعبه رفت تا دستش به دكمه هاي تلفن برسد و بعد شروع به گرفتن شماره اي كرد.
مغازه دار كه متوجه پسرك شده بود كنجكاوانه اعمال پسرك را زير نظر گرفت و طوري كه پسرك متوجه نشود ،به مكالماتش گوش داد.
ظاهرا پسرك براي يافتن كاري در منزلي كه با  آن تماس گرفته بود تلاش مي كرد تا صاحب خانه را كه يك خانوم بود متقاعد كند تا او را بعنوان خدمتكار استخدام نمايند.
پسرك پرسيد:خانوم مي توانم خوهش كنم كوتاه كردن چمن هاي حياط منزلتان را به من بسپاريد؟
زن پاسخ داد: ما كسي را داريم كه اين كار را براي ما انجام دهد.
پسرك: خانوم من اين كار را با نصف قيمتي كه او انجام مي دهد براي شما انجام مي دهم.
زن در جوابش گفت: كه از كار آن فرد كاملا راضي است.
پسرك بيشتر اصرار كرد و پيشنهاد داد:((خانوم من پياده رو و جدول جلوي خانه شما را هم برايتان جارو مي كنم،در اين صورت شما هر روز يك حياط تميز با چمنهاي كوتاه و پياده روي جلوي منزلتان تميز خواهد بود و خانه ي شما زيباتر جلوه مي كند))
مجددا پاسخ زن منفي بود.
پسرك گفت من شيشه هاي منزل شما را هم تميز خواهم كرد،در صورتي كه مرا به استخدام خود در بياوريد اما پاسخ زن بازهم منفي بود.
پسرك در حالي كه لبخندي به لب داشت و برقي در چشمانش ظاهر شده بود ،گوشي تلفن را گذاشت و به آرامي از روي جعبه ي نوشابه پائين آمد ،مغازه دار كه صحبتهاي او را كاملا شنيده بود به سمت پسرك رفت و گفت: اي پسر ... از رفتارت خوشم آمده و به خاطر اين روحيه خاص و خوبي كه داري دوست دارم كاري به تو بدهم.
پسرك تشكر كرد و گفت من شغل دارم و نيازي به اين كار ندارم.
مغازه دار به صحبتهاي او  و آن خانوم اشاه كرد و گفت كه من شنيده ام كه چه اتفاقي افتاد و از شيوه برخورد تو و با توجه به عدم ياس تو در مقابل پاسخ منفي آن خانوم شگفت زده شدم و ديدم كه بعد از تلفن بسيار شاد و خوشحال شدي از اين رو بود كه پيشنهاد كاري را به تو دادم و قصد ترحم ندارم.
پسرك گفت: از شما ممنونم من فقط داشتم با آن تلفن عملكرد خويش را مي سنجيدم ، آخر من همان كسي هستم كه در منزل آن خانوم كار مي كنم .


"نويسنده:نميدونم"

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 9:53  توسط TOY